(( با دستهای بر افراشته بسوی تو ای مزدا و با فروتنی کامل پيش از همه چيز خواستارم که بهره ای از خرد مقدس خود را بمن عطا فرمايی تا بهمراهی درستی کردار و ضمير پاک بتوانم خوشبختی روان آفرينش را فراهم سازم.ای اهورامزدا بشود که با انديشه نيک به تو نزديک شده و با پيروی از قانون اشا به ارزشهای مادی و معنوی خود پی ببرم تا بدين وسيله دين داران را بسرای روشنی و خرمی و زندگی نيک هر دو جهان رهبری کنم . من اين سرودهای ستايش خود را آنسان که پيش از اين کسی نسروده نثارت می کنم ای اهورا ای روان راستی و ای نيک انديش واقعی از تو در خواست می کنم تا در جهان نيروی فنا ناپذير معنوی تجلی نمايد .اينک تو را با ستايش خود فرا می خوانم بسويم شتاب و مرا از خوشبختی و کاميابی واقعی بر خوردار ساز. هنگاميکه با منش پاک تو را با سرودهای ستايش فرا می خوانم آگاهم که مرا برای رهبری روان مردم جهان گماشته ای و از پاداشی که تو ای اهورا مزدا برای کردار نيک می بخشی خبر دارم و آماده ام تا زمانيکه مرا تاب و تواناييست بمردم بياموزم که بسوی راستی راه پويند. ای مزدا بسوی من آی و مرا از بخشش منش پاک و راستی برخوردار ساز تا بوسيله آموزش آيين مقدست گمراهان و بدکاران را براه راست رهبری کرده و بر دشمنی بد خواهان چيره گردم ای اهورا مزدا مبادا هرگز کار ناشايستی از من سر زند که مورد خشم تو قرار گيرم . ای راستی و ای اصل پاک منشی پيوسته می کوشم تا تو را بستايم ای کسی که آرزوهای ما را بر می آوری تو را از ته دل درود می گويم چراکه می دانم نمازي که از روی ايمان و اعتقاد کامل انجام شود بدرگاهت پذيرفته خواهد شد .ای کسی که اميد بهشت ما بسوی تست. ))
ستایش و نیایش تنها اهورای پاک را سزاست :
به نام یزدان پاک – اورمزد بزرگ – خدای امشاسپندان و فروهرهای پاک که نگهبان پاکی هستند ودروگ و ناراستی را دشمن میدارندو درود بر زرتشت دارنده ستاره زرین و پیروان پاک نهادش که فرمان داد به نیکوی و گستراند آئین راستی رادر زمین تا همگان راه خویش برگزینند - راه راستی یا راه دروگ را ودور دارند از خویشتن اهریمن را و پرستش کنند یزدان را آن اورمزد بزرگ که سرچشمه روشنایی است وروشنایی از آذر پس خواست بندگان را به پالایش آذر که آیین پاکی در سه چیز است : پندار و گفتار وکردار که هر سه را نیکوی باید که این است میوه ادیان .که سرشت پاک را پاکی شایدوخرمی – چرا که در دین بهی پاکی سرچشمه خرمیست وخرمی سرچشمه پاکی زآنکه پیامبر پاک دین چون چشم گشود بخندید و جهانیان را خرمی آموخت . پس باید در مهرگاهان و تیرگاهان و نوروز جشن ساخت وشادی کرد و برای گسترش دین بهی سرود امید خواند که یزدان پاک هرگز نپسندد که پاکان اندوهناک و ناشاد باشند که اندوه نیز چون پلیدی سرشته اهریمن است وناپاک
پروردگارا بر زرتشت و پیروان پاکش درود بفرست .
*نو بهار*
زنده شود زندگی - از نفس نو بهار*
باز بخندد ربیع - بر چمن و لاله زار*
خیمه زنند بلبلان - بر سر کوی و گذار*
شانه زند شانه سر - بر سر زلف نگار*
دشت شود چون ختن - از گل و نسرین وبار*
زاده شود زاد روز - از پس این شام تار*
پاره کنند باز بار - این غل و زنجیر و دار*
باز بیاید هزار - از گل و نسرین و نار*
سوسن و مشک تتار - بر منو تو بی شمار*
زنده شود همچو پار - دشت و زمین لاله زار*
گر بدمد نوبهار - ور برسد آن نگار*
---------------------------------------------- *نوروز*
آن شمع آتش افروز – آن دولت شب افروز – آن قامت دل افروز – آمد بهین و بهروز*
آن آب زندگانی – با جام خسروانی – در بزم شادمانی – آمد مهین و مه سوز*
آن فرخ بهاری – با مهر نو بهاری – از فر کردگاری – آمد فرین و فیروز*
هم درد آشنائی – وآن آیت خدائی – با فر و کبریائی – آمد نغاره آموز*
آئین عشق و مستی – دوران می پرستی – فرخ بهین هستی – آمد همیشه پیروز*
سر چشمه جوانی – با عمر جاودانی – بر کلک آسمانی – آمد چو عید نوروز*
---------------------------------------------------------------------------------
*فروردین*
از فر و شکوه دین - آمد مه فروردین *
زد خیمه به دشت و کوه - آن نو گل مهر آیین*
افراشت زمین از گل - با سلسله با آذین*
با طبل و درای و رود - آمد ز ختن وز چین*
شد بادیه از نوروز - پراز گل و عطر آگین*
پنهان ز نظر ژاله - آلاله به سر پر چین*
افروخته این گیتی - آتش زده رخ نسرین*
اسبان همه اندر دشت - با بند و رکاب و زین *
پا بر سر مه رویان - این مسلک و این آیین*
از لاله زمین پر خون - کو شرم و حیا و دین*
بر دامن آن مه روی - انداخته این سرگین*
نی ناله کند نسرین - نی غنچه کند نفرین*
احسنت بر این آیین
---------------------------------------------------------------------------------
*دوازده نگار*
*مهر آمد و باآبان افروخت چو آذردود - وز طعنه طنازان سد تیر بزد بررود*
*فر آمد و فروردین از دی به بهشت آمد - وز شوکت آبان ماه مرداد به دشت آمد*
*آذار به دشت افروخت از نایره سنبل -غوغا به چمن افکند از رقص درای گل*
*در شهر سروش آمد کین شانه شهریور - گه لاله زند بر دست گه ژاله زند بر سر*
*به آورد از بهمن اسفند گه نوروز - کز فر فرین فیروز نوروز بشد بهروز*
*در بارگه خرداد مرداد کند بیداد - کین لوحه واین فرهاد به آورد از بهزاد*
*ناهید چو برخیزد با تیر بیامیزد - برخیزد و پس آنگاه بر گیرد و بستیزد*
*برحور بهشتی کی بهرام کمند انداخت - کین هوروش وین گور تا تیرکه جان انداخت*
-----------------------------------------------------------------------------------------
نان وشعر
شعر ؟ هرآنچه پخته میشود
مثل نان؟
وشاعر؟ کسی که شعرمیپزد
مانند نانوا؟
وزندگی ؟ ترکیبی ازشاعروشعر
شبیه نانوایی ؟ .
امید تنها و سرگردان
خیره به افقی نامعلوم در انتظاری سبز
وکابوس یاس که هر ساعت خفاش سقوط را از باند فرود رویائش به پرواز در میاورد ورقص مرگ را در دستان پینه بسته احساسش به تماشا می نشیند. وپتکهای سنگین تردید که اندوه جاودانی را برتابوت چشمان منتظرش به یادگار میکوبند. تنها اوای قلبی خاموش در سکوت خاک با صدای لرزش برگی درهم می پیچد : که من امشب زیر باران حتما ستاره بختم را خواهم یافت .
دوازده نگار
مهر آمد و باآبان افروخت چو آذردود وز طعنه طنازان سد تیر بزد بررود
فر آمد و فروردین از دی به بهشت آمد وز شوکت آبان ماه مرداد به دشت آمد
آذار به دشت افروخت از نایره سنبل غوغا به چمن افکند از رقص درای گل
در شهر سروش آمد کین شانه شهریور گه لاله زند بر دست گه ژاله زند بر سر
به آورد از بهمن اسفند گه نوروز کز فر فرین فیروز نوروز بشد بهروز
در بارگه خرداد مرداد کند بیداد کین لوحه واین فرهاد به آورد از بهزاد
ناهید چو برخیزد با تیر بیامیزد برخیزد و پس آنگاه بر گیرد و بستیزد
برهور بهشتی کی بهرام کمند انداخت این هوروش وین وین گور تا تیرکه جان انداخت
چوبه دار و طناب
چه کسی را امروز ...؟- ------------- مردی از شهر غرور
پدرش ...................؟-------------- وادی نور
مادرش ..................؟ -------------- سنگ صبور
اصلش ...................؟ --------------از شاخ نبات
و تبارش .................؟ ------------- از خاک
جرمش ...................؟ ------------- اندیشه پاک خانه اش .................؟ ------------- خانه ما
کار او ....................؟ -------------کار خدا
حرف او ..................؟ -------------حرف شما
دردش .....................؟ ------------- بی دردی ما
قاضی اش .................؟ ------------ استبداد
هیئت منصفه .............؟ ------------ مردم بی انصاف
رای قاضی ...............؟ ------------ اعدام
روز اجرا .................؟ ------------ هر روز
آخرین حرف ..............؟ ------------ سکوت
راز دل
در بها ران بی خود و با سلسله نغمه خوان و سر خوش و با هلهله
همچو مجنون بی دل و بی عقل و هوش سر نهاده در بیابانی خموش
پا برهنه سر گشاده زار زار میدویدم در پی اش دیوانه وار
گه خزان و گه وزان و گه دوان بیهوشی در کوره راهی ناتوان
می دویدم در بیابان پر ز بیم تا بگیرم من وجودی نیم نیم
نیمی از آن تا که آسوده شوم نیم دیگر تا که نابوده شوم
نیمی از آن بهر این دنیا ودهر نیم دیگر بهر دنیای دگر
تا بر آید از وجود ما غمی پر گشاید زین جهان این آدمی
تا شود آخر وجودم پاک پاک سر بر آرم یک دمی از این مغاک
تا گشایم نامه ای از سوز دل تا برآرم رقعه ای از آب و گل
گل کجای و ساحت افلاک کو چشمهای مانده بر این خاک کو
گل کجا ای مایه اسرار دوست گل کجا در بارگاه بار اوست
گل کجا و دولت مستانه اش گل کجاو منزل ویرانه اش
نغمه هائی می سرایند از دلم نامه هائی می نویسند بر گلم
نامه هائی سر به سر بگشوده راز می نمودند پیش رویش صد نماز
نامه ها مجموعه اسرار بود شرح حالی از فروغ یار بود نامه ها می خواندم او می گریست اشک دل در دیده گان دانی زچیست ؟ اشک دیده میسراید هر زمان نغمه های مانده در اعماق جان اشک دیده گویدم اسرار دوست میسراید در برم اشعار دوست دیده کی نقش خیال او تند گر میان چشم چشمه خون کند دیده ها از دیدن آن یار ماه میکنند هم چشم و هم دیده تباه کار او با کار ما ناید قیاس نی بود این جنس با ان جنس جناس کار او در کارگه اینگونه است کشتن او کشتنی وارونه است
کیست کاید این زمان بی واهمه تا بگوید سر اسرارش همه
آدمی سر چشمه اسرار بود آدمی چشم شقایق واربود
آدمی در بار گاه یار بود آدمی نور شب اعصار بود
تا به کی سر هویدایش نهان تا به کی اسرار پیدایش نهان
تا به کی آدم اسیر خاک باد گوهری سیمین رخی ناپاک باد
خاک میباید شدن در بادیه تا بیاید خون بهائی با دیه
خاک می باید شدن صد بار باز تا بیاید نفحه ای زان کوه راز
پایان یک راه
یک ترس
از رازی پنهان در سکوت باد
صعود عقربه های ساعت روی دوازده ... و یک لحظه توقف زمان...
خاموش – سرد - آرام
و سکوت .... تا بی نهایت .
.
روزگاری همه ایران کان بود گوهر درد کش دوان بود
همه شهر از غم ایام خالی همه سو مایه خوش اقبالی
هیچ کس را نه غم و دردی بود هیچ جائی نه رخ زردی بود
همه ایران شده چون دشت ختن گلستان بودهمه دشت و دمن ( نه شما بود و نه مائی و نه من )
همه جا فرهی و فر وکیان نه فزونی ونه کاهش نه زیان
لیک از بد این دور زبون گشت ایران زمین خوار و نگون
پست مردان جهان آن کهان روی کردند بدین سوی جهان
بودشان رهبر آخر عمر زشت بنیاد - پلید و بی ثمر
در خباثت چون که دولت ساختند سوی ایران مر به لشکر تاختند
رستم ان شاه شهیدان آن سخا مر نکرد آخر نبرد با آن دغا
چون که آنان لخت و عور و بی قبا بی سریر وتاج بی تخت و ردا
( مر سوی ایران آوردند سپاه)
کی بود شایسته جنگ با روبهان جنگ با شیران سزد اندر جهان
جنگ با نامردمان هم جنگ نیست کشتن بیچارگان جز ننگ نیست
جنگ از کین آید و از دشمنی بین شیران ژیان نی که دنی
رستم از جنگ کردن عار داشت چون بدین بیچارگان پیکار داشت
لیک نه راه پس بودش نی راه پیش هم که صبر آخر نبودش زین بیش
آخر او مر راه مردن را گزید مرگ بهتر ازاین جنگ پلید
چون که آنان سوی ایران تاختند جمله ایران ویران ساختند
چون که ره بردند بدین دشت غنی جمله را آتش زدند در دشمنی
جمله ایران مر آخر سوختند آتشی بر جان ما افروختند رسم تازی چیست ؟ جز جهل و نفاق هم دوروئی و دروغ و افتراغ رسم اینان رسم نامردانه گیست کشتن وآزردن و ویرانه گیست
راه آنان چون در ایران راه جست جمله ایرانیان را کرد پست
راستگوئی رخت بست از این زمین هم دروغ آمد به جایش در کمین
گر چه رفتند لیک رسمشان بماند جمله ایران به ویرانی کشاند
رسم آنان هم کنون باقی بود دشمنی وجهل راساقی بود
شیدائی
چون سر برآرم زین محن رسوا کنم هم جان و تن
وانگه بر این بام کهن سرنا در آرم در سخن
چون سر برآرم از وطن
بر خویش آیم آن زمان پیدا کنم هم خان و مان
غوغا برآرم زین جهان بر ما بگریند در نهان
چون نوحه خوانم بی تو من
نی آمده گمراه شوم وز خود برون پیدا شوم
سرگشته وشیدا شوم رسوا شوم رسوا شوم
چون پای کوبم بر چمن
گه بانگ آرم از وجود گه سر بر آرم در سجود
گه نیست گردم گاه بود گه تار گردم گاه پود
چون یاد آرم از وطن
خشتی زنم بر بام دهر تاقی کشم بر تاق شهر
دستی بر ارم در خطر رقصی کنم بر موج و بحر
چون مهر آیم در حسن
راهی زنم در بی رهی وز راه آیم بر شهی
چنگی کشم گه برزهی نائی بر آرم از نئی
چون قصه آرم از زمن
چون ابر مشک افشان شوم وز خود برون حیران شوم
بی جان شده جانان شوم مبهوت انس و جان شوم
چون نغمه خوانم بی سخن
از دهر آرم صد ندا وانگه بگویم با خدا
کین مطربان بی حیا نی تام دارند نی نوا
چون باز یابم خویشتن
با رود گویم سر به سر کی بی دلان بی خبر
مائیم در طوفان و بحر چون مرغکان بی سپر
چون باز گیریم جان وتن
گه خنده آرم بر زمان گه گریه گیرم بر جهان
زین حال نا فرجام جان صد نغمه آید هر زمان
چون رقص گیرم بی تو من
خامیم و وجود ما همه خام شده حیران و سرگشته و بدنام شده
ما جمله اسیریم در بند وجود او جمله اسیر دانه و دام شده
--------------------------------------------------------------------------
چون گام نهیم دمی بر بام وجود بیزار شویم جمله ز فرجام وجود
از نیست بر آمده به هستی مستی در دام بیاورد جهان در شام وجود
---------------------------------------------------------------------------
خداوندا دلم را پر ز خون کن ز اشک دیده ام دل لاله گون کن
درونم را درونم را ز عشقت الهی غم بیفزا واژگون کن
-------------------------------------------------------------------------
یکی درد آشنا دردی به ما گفت که از دردش درون من بر آشفت
همی گفت از فروغ دولت یار که نور هیبتش چشمم به هم دوخت
----------------------------------------------------------------------------
خدایا دولت وصلم تبا شد دلم از درد دل گوئی ز جا شد
همی گریم شب و روز از بر یار ز گری من قیامت گو به پا شد
----------------------------------------------------------------------------
ز بر خوانم سرود هستی و نیست چو بر خوانم نمی دانم که از کیست
میان موجها افتاده کاهی نمی دانم که این شور و شر از چیست
-----------------------------------------------------------------------------
همو کاتش به سینه میزد انروز به دیدارم بیامد پیش پریروز
چنان آتش بزد آخر به جانم که می سوزم از آنروز تا به امروز
----------------------------------------------------------------------------
همه دردم همه دردم همه درد از این درد گشته رویم جملگان زرد
چه گویم با که گویم زین شب سرد که بگرفته زسر تا پای من برد
------------------------------------------------------------------------------
اسیرم اسیرم اسیر اسیر که نفسم شده مر به مو چیر چیر
اسیرم اسیرم به زندان تن که گه نیزه بارد به من گاه تیر
------------------------------------------------------------------------
دلی دارم فتاده در میانی به گردش مانده زنگار جهانی
دلی کز غم هزاران پاره می گشت دون سینه مانده جاودانی
------------------------------------------------------------------------
درونم را درونم شعله افروخت وزان شعله همه جانم همه سوخت
درونی را درونی جمله اش سوز گهی می ساخت انرا گاه می سوخت
------------------------------------------------------------------------
غمم جمله غمم جمله غم غم از این غم آمده دنیا به ماتم
غمم بر سینه می زد هر زمان غم از این غم پشت هر آلاله ای خم
-------------------------------------------------------------------------
همه سوزم همه سوزم همه سوز درونم گشته برق اتش افروز
بسازم مر بسوزم مر بسازم بسوزم می کشم هر شو پس روز
--------------------------------------------------------------------------
غمم بر سینه آتش می زنه غم که این غم می زند آتش به عالم
همه عالم شده از غم همه غم غم عالم به غم ما همه کم
-----------------------------------------------------------------------
چرا خواری چرا خواری چرا خوار چرا اینگونه ماندی پشت دیوار
چو گویندت چه آوردی ز کردار چه گوئی روز محشر تو به دادار---------------------------------------------------------------------------------------------------------
گفتیم حدیث و شام شد وین عمر کوته فام شد
با رفتن ما نام شد یعنی که روزی شام شد
----------------------------------------------------------------
این دهر که هر لحظه آن در عدمیست ور گوشه آن نهاد ستمیست
هر نقطه آن در نظر با خردان آرامگه بتی و یا جام جمیست
---------------------------------------------------------------- رخساره پریشان کرد غمخانه تو ما را افغان به چمن افکند آن بلبل شیدا را
باز آمد و بازش برد آن نوگل رعنا را از عقل چه امیدی کو باز برد ما را
------------------------------------------------------------------------
شعر امروز نقل یک افسانه نیست وصف ساقی و می و میخانه نیست
شعر امروز شعر رنگ است و حیات با درخت و زندگی بیگانه نیست
----------------------------------------------------------------------
انسان – دین و آزادی
دین هست بهر نجات این بشر بهر آرامش ثبات این بشر
دین نباشد بهر کشتن بهر درد بهر ویرانی ونادانی نبرد
چونکه دین را بهر انسان ساختند نی که انسان بهر دین پرداختند
دین کو از رنگ آید دین نیست غیر رنگ و ننگ آن آئین نیست
دین باید همره دانش شود تا تواند مایه رامش شود
دین نیکو مایه آزادگیست همت و کار وتلاش افتاده گیست
دین نیکو دشمن ویرانی است خواستار عزت آبادانی است
دین فرخ فال فرخ آورد دانش و فر و کیان رخ آورد
این چنین دینی آخر برتر است دین بی پایه چونان عرعر است
دین کو در دست نا مردم فتاد دست نامردی بر آن آخر گشاد
دین سپر خویش سازد در بلا پشت آن زشتی کند غیره ولا
با نقا ب دین آن پست دغا می کند پنهان رخ زشت و سیاه هرچه خواهد می کند با نام دین دشمنانش کافرند وبی یقین اینچنین دینی زشت و ابتر است عار وخوارو کاره و ویران گر است
*کشور ما ای زمین پر گهر مهد دانش راستگویی وهنر*
*آسمان زندگیت بی ابر باد کار تو غمخوارگی و صبر باد*
*دشمن اندر خانه ات بیمار باد دوستی با تو بسی بسیار باد*
*خائنین خاک تورا بفروختند هم به آتش سینه ات را سوختند*
*نعش یارانت همه بر دار شد سینه پاکشان به خنجر پار شد*
*جرم اینان چیست جز مهر وطن جز وطن اینان نگویندت سخن*
*چون وطن خواهند اینان کافرند نی چو این پستان که سر در آخورند*
*جرم اینان است وطن خواهی کنون نی دروغ و دشمنی جهل وفسون*
*پاره کرده جسم تو ایران ما هر کسی کامد بگرد خوان ما*
*هم جدا کردند ز تو افغان تو ترکمن تاجیک با فرغان تو*
*گاه افغانت جدا شد گاه داغ گاه نخجیرت تباه شد گاه راغ*
*نی جیهونت بماند نی ماوراء نی سیحونت بماند ونی سرا * *هر کسی کامد تورا واپس نهاد مرگ بر این زندگانی مرگ باد * *کشورایران چراویرانه گشت مکمن اهریمن بیگانه گشت*
*چون که ما بیگانه را بنشاندیم دوستان را از بر خود راندیم*
*دشمن آخر کی نهد بر جای دوست هرچه فتنه زاید آخر زان اوست*
*نیست اینان را غم این آب وخاک این زمین لاله گون ایران پاک*
*چون که اینانند اسیر خوی ورای نی خواهان تلاش و کار وسعی*
*ننگت ای ایران گر یکبار باز سوی این دیوان بری آخر نماز*
*نیستند این روبهان جز دشمنت پاره خواهند کرد رخسار وتنت*
*نی هنر ماند به تونی فرهی نی شکوه وعزت وشادی بهی*
*رفته از ایرانیان نک ابرو عزت وآزاده گی فر و شکوه*
*پرکشید آزادی از این مرزبوم لانه کرده جای او بومان شوم*
*بهر آزادی همه در جستجو خانه خانه کوچه کوچه کوی کوی*
*لیک استبداد اینجا لانه ساخت آدمیت هم در این جا رنگ باخت*
*هست آزادی حق هر بشر زندگی زآزادگی دارد ثمر*
*زندگی ز آزادگی معنی گرفت در اسارت زندگی کی پا گرفت * *هست استبداد ننگ هر بشر مایه خواری وذلت فقر وشر*
*هر کجا کین دیو آنجا لانه کرد خانه آنقوم را ویرانه کرد*
*جمله دیوان باید بند کرد مهربر اهریمنان تا چند کرد ؟*
*رستم دستان باید زال زر تا کند ایران آزاد زین خطر*
*رستم دستان کو ؟ کو پور سام ؟ تارهاند کشور ما را ز دام*
*رستم دستان ماییم پور سام وارهانیم دشت ایران ا ز کنام*
*ما فریدونیم هم با کاویان با درفش وشوکت و فر و کیان*
*می کنیم ضحاک را از نو به بند در غل وزنجیر با تیر وکمند*
*نقش آزادی ایران دست ماست همت و کار تلاش و چست ماست*
*باز باید همره و همدل شویم از برای حل این مشکل شویم*
*بازباید جمله هم پیمان شویم سوی این شهر کهن ایران شویم*
*شعر آزادی کنیم آغاز ما هم سرود زندگی را ساز ما*
*جملگی با هم سرود زندگی باز خوانیم باز با سرزنده گی*
*تا نژاد آریا در این جهان باز یابد شوکت و فر و کیان .*
*تا شود ایران چون دشت ختن که آنچنان بودست در عهد کهن * =======================================
پا نوشت :
فرغان : شهری در ایران باستان ( فرغانه) که تیرآرش در انجا فرود امد .
داغ : داغستان که به تصرف روسیه درآمد .
ماوراء : ماوراء النهر
کنام : پناهگاه حیوانات وحشی
چست : چابکی وچالاکی
راغ : تفرجگاه و مرغزار
سلامی چو بوی خوش اشنایی
شاعر فردا
سایه ها در گذرند
شعر امروز کوتاست
پدرم از دیروز..........
پسرم از امروز.........
و خدا می داند !
شاعر فردا کیست؟
سه هدیه
سه هدیه
به یک مادر
یک عشق یک نگاه و یک لبخند
با یک قلب ودو چشم و دو لب
ستاره دنباله دار
اگه میشه یه شب بیا بریم به شهر قصه ها
اونجا میگن یه دختری یه دختری شکل پری
یه دختری رنگ خدا از همه دخترا جدا
یه دختری شبیه ماه شبا میاد به شهر ما
بعضی میگن که فالگیره یه شب جوون یه شب پیره
وقتی که خورشید میمیره قد میکشه جون میگیره
شب که میشه میره شکار با مه نوفصل بهار
پا میذاره رو اسمون شبیه یک رنگین کمون
هر چی ستاره میبینه دونه دونه او می چینه
ستاره هاش رو میاره تو چشم مردم می کاره
چشمای ما خسته میشن یواش یواش بسته میشن
علی ربیع زاده
دعوای زن وشوهر با هم هنگام برگشتن مرد از سر کار(تضمینی از شعر مریم حیدر زاده)
مرد زن
من میگم چایی رو دم کن تو میگی برو رو تو کم کن
من میگم حرفی ندارم تو میگی برات می ارم
من میگم قندان رو بردار تو میگی بنشین خبر دار
من میگم چایی چه شوره تو میگی ابش همین جوره
من میگم بریم یه جایی تو میگی همش تو راهی
من میگم بریم به دریا تو میگی کدوم وری یا؟ ( وری یا = طرفها )
من میگم جایی که دوره تو میگی ابشم شوره
من میگم بریم به بیشه تو میگی مثل همیشه
من میگم بریم بیابون تو میگی کدوم خیابون ؟
من میگم بریم به جنگل تو میگی همون پای منقل
من میگم راش خیلی دوره تو میگی نرو مگه زوره ( مگه = مگر - راش = راهش( من میگم بیا تو خونه تو میگی برو دیوونه
من میگم میخواهی قهر کن تو میگی خودتو خر کن
من میگم خونه چه سرده تو میگی اینم یه درده
من میگم سنگ صبوری تو میگی یعنی چه جوری ؟
من میگم مثل لوله قوری تو میگی بپا مگه کوری ؟
من میگم تو مثل ماهی تو میگی تو هم از اونایی
من میگم چه رنگ ورویی تو میگی عجب دورویی
من میگم خوش اب ورنگی تو میگی خیلی زرنگی
من میگم زندگی زیباست تو میگی حالا کی می خواست ؟
من میگم دنیا قشنگه تو میگی خونمون تنگه
من میگم دنیا بزرگه تو میگی نصیب گرگه
من میگم دلت چه سنگه تو میگی حرفت قشنگه
من میگم اخماتو باز کن تو میگی بروفکر گاز کن
من میگم اشکاتو پاک کن تو میگی ناخونامو لاک کن
من میگم زنها دیوونن تو میگی خودشون میدونن
من میگم اززندگی سیرم تو میگی منم اسیرم
من میگم که شفت و شوری تو میگی یعنی چه جوری؟
من میگم برقا که رفتن تو میگی مردم فکر نفتن
من میگم حواستو جمع کن تو میگی برو فکر شمع کن
من میگم نون که نداریم تو میگی چایی میذاریم
من میگم نونوایی بازه تو میگی راشم درازه ( راشم = راهش هم )
من میگم شامو علم کن تو میگی برنجو نم کن ( علم = برپا )
من میگم خرجیتو کم کن تو میگی بساطتو جم کن ( جم = جمع )
من میگم رویم سیاهه تو میگی جاش تویه چاهه ( جاش = جایش )
من میگم پولم تمومه تو میگی اینم یه دومه ( دومه = دامه )
من میگم کلاه ندارم تو میگی سرت می ذارم
من میگم میذارم میرم تو میگی راستی ؟ ! بمیرم !
من میگم واست میگیرم تو میگی برات بمیرم !
----------------------------------------------------------------- پایان--------------------------------------------------------------------------------------------

