راز دل
در بها ران بی خود و با سلسله نغمه خوان و سر خوش و با هلهله
همچو مجنون بی دل و بی عقل و هوش سر نهاده در بیابانی خموش
پا برهنه سر گشاده زار زار میدویدم در پی اش دیوانه وار
گه خزان و گه وزان و گه دوان بیهوشی در کوره راهی ناتوان
می دویدم در بیابان پر ز بیم تا بگیرم من وجودی نیم نیم
نیمی از آن تا که آسوده شوم نیم دیگر تا که نابوده شوم
نیمی از آن بهر این دنیا ودهر نیم دیگر بهر دنیای دگر
تا بر آید از وجود ما غمی پر گشاید زین جهان این آدمی
تا شود آخر وجودم پاک پاک سر بر آرم یک دمی از این مغاک
تا گشایم نامه ای از سوز دل تا برآرم رقعه ای از آب و گل
گل کجای و ساحت افلاک کو چشمهای مانده بر این خاک کو
گل کجا ای مایه اسرار دوست گل کجا در بارگاه بار اوست
گل کجا و دولت مستانه اش گل کجاو منزل ویرانه اش
نغمه هائی می سرایند از دلم نامه هائی می نویسند بر گلم
نامه هائی سر به سر بگشوده راز می نمودند پیش رویش صد نماز
نامه ها مجموعه اسرار بود شرح حالی از فروغ یار بود
نامه ها می خواندم او می گریست اشک دل در دیده گان دانی زچیست ؟
اشک دیده میسراید هر زمان نغمه های مانده در اعماق جان
اشک دیده گویدم اسرار دوست میسراید در برم اشعار دوست
دیده کی نقش خیال او تند گر میان چشم چشمه خون کند
دیده ها از دیدن آن یار ماه میکنند هم چشم و هم دیده تباه
کار او با کار ما ناید قیاس نی بود این جنس با ان جنس جناس
کار او در کارگه اینگونه است کشتن او کشتنی وارونه است
کیست کاید این زمان بی واهمه تا بگوید سر اسرارش همه
آدمی سر چشمه اسرار بود آدمی چشم شقایق واربود
آدمی در بار گاه یار بود آدمی نور شب اعصار بود
تا به کی سر هویدایش نهان تا به کی اسرار پیدایش نهان
تا به کی آدم اسیر خاک باد گوهری سیمین رخی ناپاک باد
خاک میباید شدن در بادیه تا بیاید خون بهائی با دیه
خاک می باید شدن صد بار باز تا بیاید نفحه ای زان کوه راز